همه می گویند:
قانع باش!
چرا؟
دز این عمر کوتاه،
چرا باید قانع بود؟
پرواز کن ،هر چه رفیع تر!
دست افشانی کن،هر چه دیوانه تر!

آرام نگیر ، بیندیش ! تو را توان خارج شدن از این دایره نیست !
اسیر صفا و مروه زندگی خویشتنی و هروله ای پایان ناپذیر در درون نفس خود .
سعی تو در پایان هفتمین دور بر فراز مروه پایان می گیرد و تو خسته از جستحویی طولانی ,
لبریز امیدی تازه , ذره ذره هستی ات ( الهی و ربی و لی غیرک) را زمزمه می کند .
اینجاست موسم رخ نمودن زمزم با جوشیدن زلال محبت از زیر پای فطرت اسماعیلی تو
; پایان تشنگی و آلودگی ;
انتهای آوارگی فطرت خداجویت در برهوت دنیا .
زلالی زمزم حاصل سعی سبز و آسمانی توست .
زمزم حیاتی دوباره است .
تولدی دیگرکه از درونت می جوشد و اگز نجوشد چه سعی بیهوده ای میان هفت منزل .
پس ببین آیا زمزمی در درون سنگستان فطرت خاموشت جوشیده است ؟؟
یا هنوز سر گردان و حیرانی ؟؟
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...






